|
فرشته های ما همه چیز در مورد فرشته کوچولوهای ما
| ||
|
امشب آخرین شبی است که آیلینم توی بطنمی و فقط فقط مال خودمی و هیچکس دیگه تو رو غیر از خودم و مثل خودم حس نمی کنه
ناراحتم چون دلم برای تکونهات و سکسکه های خوشگلت که از نزدیک حسشون می کردم تنگ می شه و تمام روزها و شبهایی که مثل ماهی توی بدنم تکون می خوردی و وول می خوردی تمام میشه ام خوشحالم و خوشحالم که دختر نازم و پرنسسمو می بینم و می تونم تمام وجودتو لمس کنم و در کنار بابایی و داداش کوچولو با هم زندگی چهار نفره ای داشته باشیم فردا چهارشنبه ۲۸ دی ماه انشالا روز و نوبت سزارینمه و تو گل نازمو در آغوش می کشم و می بوسم و می بویمت پس تا فردا و تا حداقل ۸۷ ساعت دیگه منتظرت می مونم عزیز دلم من . خدایا مرا در این راه سختی که در پیش رو دارم و تربیت این گلای نازم و همه چیز تنها نگذار و کمکم کن آمینننننننن [ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 23:55 ] [ مامانی ]
۲۶ آذر رفتم سونوی ماه ۸ با خوشحالی بابایی و دادا ایلیا رو هم بردم که ببیننت
البته اصلا چیزی واضح نبود و چیزی سر درنیاوردن همه چیزن خوب بود خدارو شکر توی هفته ۳۳ وزنت ۲۲۰۰ بود و لی تنها مشکل مایع آمنیوتیک بود که ۸۴ بود و ۵ درصد کمه خیلی نگرانم عزیز دلم خودت دعا کن همه چیز خوب بشه و تا آخرین مهلت توی دل مامانی بمونی تا قشنگ رشد کنی و سالم دنیا بیایی من دارم نهایت تلاشمو می کنم با خوردن انواع مایعات که دخمل گلم آیلینم براش مشکلی پیش نیاد خودتم گلکم یکم تکون بخور تا مایعت نرمال بشه گلدونم باید صبر کنم تا دهم دی دوباره برم سونو و ببینم چه تغییری کردی گلم منو بابایی و داداشی بیصبرانه منتظریم این یکماهم بگذره و تو گل نازم به جمع سه نفریمون شادی بیشتر بدی برامون دعا کن فرشته کوچولوم مخصوصا برای دادا ایلیا که بعدا افسرده نشه وگرنه من دیوانه می شم مامان از بس عاشق هرسه تونم و نمی تونم خاری به پای هیچکدومتون ببینم توکل می کنم به خدا و می دونم خودش حافظ فرشته کوچولوهاست آمیییییییییییییییییییییییییین [ یکشنبه 1390/10/04 ] [ 16:14 ] [ مامانی ]
واااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من باورم نمی شه من ۳ ساله اسم زیبای مادر رو با خودم دارم وقتی صدام می کنی مامان هزاران بار خدای مهربونمو به خاطر این نعمت و هدیه الهی شکر می کنم که منو در حسرت این کلمه نگذاشت عزیزکم تولدت مبارککککککککککککککککککک هزاران هزار بار تبلد تبلد تبدلت مبالت (اینو خودت می خونی برای خودت) امیدوارم تولد ۱۲۰ سالگیتو بگیری گلم امسال هم مثل پارسال یک جشن کوچولو خونه مامان جون گرفتیم با یک کیک اناری که خودت خواستی و شب یلدا جشن تولد قشنگتو برات جشن گرفتیم انشالا سال آینده یک جشن حسابی با تولد خواهری آیلین کوچولو براتون می گیرم بازهم تولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارک گل همیشه بهارم
[ یکشنبه 1390/10/04 ] [ 16:0 ] [ مامانی ]
پرنسس کوچولوم منو بابایی سر اسمت به تفاهم نمی رسیم آخه خیلی سخته یک اسم خوشگل و جدید و بامسما پیدا کردن برای گل دخترم من بعد از کلی گشتن یک لیست انتخاب کردم و توی نینی سایت به نظر سنجی گذاشتم تا دوستام بهم کمک کنن در انتخاب این اسم لیست اسامی اینه : رها پرنیا یسنا ویانا هلیا آیلین تا اینجا هلیا و پرنیا بیشترین رای رو آوردن هلیا 18 رای و پرنیا 14 رای ولی بازم منو بابا درگیریم من هلیا و بابا پرنیا پرنسس کوچولوی من بهم بگو خودتکدوم اسمو بیشترذ دوست داری تا من بتونم اونو برات انتخاب کنم شاید در آخر دو تا اسمو بگذارم لای قرآن و هرچی خدا و قرآنش گفتتن همونو برات انتخاب کنم خودت عزیزم هر چی می خوای ما رو بهمون سمت سوق بده [ یکشنبه 1390/07/24 ] [ 16:40 ] [ مامانی ]
27 شهریور وقتی از چادگان برگشتیم دیگه دل تو دلم نبود که بفهمم نینی من چیه ؟ عصری رفتم سونوگرافی پرتو خیابان آمادگاه و خوشبختانه چون راس ساعت 3 رسیدم نفر دوم بودم و ساعت 3:15 رفتم داخل خانم دکتر بعد از انجام سونو گفت همه چیز تا حالا سالم و عالیست و نینی من چیه ؟ یک پرنسس کوچولی نازکه تازه وارد هفته ۲۱ شده بودی و با وزن 390 گرم و قد 24 سانته کلی خوشحال شدم و باورم نمی شد بازم پرسیدم و خام دکتر گفت هروقت من با تردید بهت گفتم تو هم شک کن پس مطمئن باش که یک دختر طلای ناز داری کلی خداروشکر کردم که حالا ایلیا کوچولوی من یک خواهر کوچولوی ناز داره و از همه مهمتر سالم هست بازم خدایا شکرت و منو در تربیت صحیح این دو تا گل تنها نگذار و کمکم کن خدایا [ یکشنبه 1390/07/24 ] [ 16:38 ] [ مامانی ]
سه شنبه گذشته یعنی 8 شهریور رفتم برای بازکردن پرونده داخل مرکز بهداشت و خانمهای محترمه بعد از کلی کلنجار رفتن دو نفری نتونستن صدای قلب کوچولوتو گوش بدن و آخر هم گفتن ما چون دستگاههامون ارزان قیمتن با مطب دکترت فرق داره (چون من 16 مرداد که رفتم مطب خانم دکتر عالیدوست صدای قلب نازنینتوشنیدم) و نمی تونیم بشنویم و نگران نشو ولی مگر دل من طاقت اورد آمدم خونه و با ایلیا راهی بیمارستاان عسگریه شدیم تا خاله مریم صدای قلبتو گوش بده و خیلی هم زود متوجه شد و بگم از ایلیا کوچولو که صدای قلبو شنید و براش خیلی جالب بود و وقتی گفتم صدای قلب نینیه کلی خوشحال شد و هر کس ازش می پرسید صدای قلب نینی چی می گه خیلی خوشگل می گه " پوپ پوپ پوپ " الهی فدای هر دوتون بشم فرشته های زندگی من [ دوشنبه 1390/06/14 ] [ 15:36 ] [ مامانی ]
از شنبه هفته پیش یعنی 5 شهریور شبی یک ضربه کوچولو رو در وجودم حس کردم درسته که برای دومین باره که لذتهای مادرانه رو حس می کنم ولی اینبار هم مثل بار قبل شیرین و لذت بخشن و باعث می شن روزی هزاران بار خدای بزرگمو برای این نعمتهای که به من ارزانی داشته و این موهبت الهی یعنی طعم خوش مادر بودن رو به من چشونده شکر کنم و شاکر باشم هنوز توی این یک هفته خیلی حرکاتت کمه شاید روزی چندبار حس کنم ولی همون هم باعث می شه که بدونم یک هدیه الهی دارم که داره در بطنم رشد می کنه و از خون من می خوره تا بزرگ بشه و زندگیمونو مثل گل پسذم شیرین و زیبا کنه . ما منتظریم که این روزها هم به خوبی بگذرنو تو هم به جمع سه نفره ما اضافه بشی و زندگیمونو نورانی تر کنی خدایا شکرت [ دوشنبه 1390/06/14 ] [ 15:32 ] [ مامانی ]
امروز 20 مرداد 90 هست گل پسرم به طور خودبخودی خودش یاد گرفته حرکت ورزشی ملق رو بزنه و کلی هم خودش کیف م کنه این اولین حرکت ورزشیه که این دردونه پسر می زنه و نمی دونم آیا توی زمینه ورزش استعداد داره برای شکوفایی یا زمینه دیگری حالا باز صبر می کنیم ببینیم دیگه چه کار قشنگیو بهمون نشون می ده ایلیا جون از صمیم قلبم دوستت دارم گلبرگم [ پنجشنبه 1390/05/20 ] [ 16:48 ] [ مامانی ]
چندروزیه دوباره بیحال شدم و اصلا بدنم جون نداره دوشنبه رفتم برای چکاپ پیش خانم دکتر عالیدوست و خداروشکر همه چیز خوب بود و قلب نینی گلم رو هم شنیدم انگار که دنیا رو بهم دادن و هزاران بار خدارو شکر کردم برای این نعمت جدیدی که بهمون داده خلاصه وقتی برگشتم خونه ایلیا دوید از توی کشو قرص اسیدفولیکمو درآورد و دو تاشو از جعبه خارج کرد و گفت خودم و گذاشتشون دهنم بعد هم دوید برام یک لیوان آب اورد و گفت خودم و آب هم بهم داد بعد هم با اون زبون شیرینش بهم گفت " مامان ارص بتور خوب بشی" اون لحظه بود که در آغوشم گرفتمشو حسابی بوسیدمش و باز هم هزاران بار خدارو به خاطر این فرشته مهربونش که به ما داده شکر کردم خدایا برای همه نعمتهایی که بهم دادی ازت ممنون و شکر گزارتم . [ چهارشنبه 1390/05/19 ] [ 17:19 ] [ مامانی ]
وای از روزی که بچه ها از مامان و بابا آتو بگیرن می مونیم که چکار کنیم چندروز پیش وقتی ایلیا با لیوان آب بازی می کرد بهش گفتم می شکنی لیوانو میره دست و پات ولی گوش نکرد و آخر هم لیوان بینوا پودر شد . وقتی بهش گفتم ایلیا چه کردی گفت حواسم نبود و منم بهش گفتم باید حواستو جمع کنی که چیزی نشکنی امروز وقتی داشتم از داخل یخچال شیشه رب رو بیرون می آوردم دستم خورد به شیشه عسل و افتاد شکست ایلیا دوان دوان اومد توی آشپزخونه و شروع کرد به خندیدن و گفت مامان (به صورت کشیده و لفظ یک مامان خطاکار) حواست نبود وای و من بودم و یک دنیا خجالت و از طرفی هم خندم گرفته بود به ایلیا که خیلی پیروزمندانه منو خطاکار صدا زد و دیگه نمی دونم وقتی کار بدی کرد و گفت حواسم نبود بجای اینکه بگم باید حواستو جمع کنی چی بهش بگم [ یکشنبه 1390/05/09 ] [ 16:30 ] [ مامانی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||